تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بی قضاوت بخوانید..


همیشه از توجیه کردن متنفر بودم. ازینکه اشتباهات خودمو گردن دیگران و عوامل محیطی بندازم. خب میدونی، اینکه استاد 67 نفرو انداخته، اینکه من با 9.5 افتادم، اینکه حتی در حد ثانیه ای فرصت حرف زدن نداد و و نمره هارو ثبت نهایی کرد و ما رو از دفترش انداخت بیرون، اینکه میگه معرفی به استاد نمیدم، اینکه میگه دیگه هم درسو ارائه نمیدم، اینکه گروه نمیذاره کارمون با یه استاد دیگه راه بیفته، اینکه توی دانشکده پزشکی تا میگی دندون میندازنت بیرون، اینکه دانشکده خودمون از رئیس و معاون گرفته تا کارمندای آموزش حقو به ما میدن ولی میگن کاری از دستشون برنمیاد، اینکه من اون کتاب لعنتی رو سه بار خونده بودم و ... هیچکدوم باعث نمیشه اشکال کار کسی یا چیزی جز خودم باشه. ایراد از منه که الان باید یکسال توی خونه بشینم و علوم پایه نمی تونم بدم.
کلی ادعام میشد که تا حالا چیزی نیفتادم یا همش فکر میکردم فلانیا انقدر درس افتاده دارن که به علوم پایه نمیرسن، حالا اونی که باید بمونه منم نه اونا! چون اونا گیر یه استاد زبون نفهم نیفتادن..
واقعا نمیدونم چرا گذاشتم همه چی به این نقطه برسه...... اون گروه روتیشنی که این همه بخاطرش دعوا کردیم و الان من جایی توش ندارم...

میگذره به هر حال شاید خیلی سخت، ولی میگذره. این چیزیه که الان پیش اومده و واقعا هیچ کاری از من برنمیاد. فقط میتونم بپذیرمش و باهاش کنار بیام..






چپ دست ۹۶-۴-۱۰ ۱۴ ۱۸۶

چپ دست ۹۶-۴-۱۰ ۱۴ ۱۸۶


این حجم از محکم بودن و بی احساس بودن واقعا گاهی خودمو هم می ترسونه.  وقتی یهو یه چیزایی پیش میاد که هرگز تصورشو هم نمی کردم و خب آثار خیلی خیلی بدی توی زندگیم خواهد داشت.. وقتی نه حتی یه قطره اشک می ریزم نه حتی یه ناراحتی عمیق.. هیچی. فقط به این فکر می کنم که ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد و مگه من به جز پذیرش شرایط پیش اومده کار دیگه ای از دستم برمیاد؟! تنها اثری که روم گذاشته همین معده درد عصبیه که دو روزه با هیچ قرصی لحظه ای آروم نگرفته.. لعنتی، بعضی وقتا آدم فقط از درون تخریب میشه.. 


میدونی، حس میکنم زندگی انقدری فشار وارد می کنه تا بالاخره یه جایی در مقابلش کم بیاری و بشکنی.. از این محکم بودنه می ترسم چون می ترسم که یهو یه روز یه ضربه ی کاری بهم بزنه..


چپ دست ۹۶-۴-۰۸ ۴ ۱۵۰

چپ دست ۹۶-۴-۰۸ ۴ ۱۵۰


می نویسم تا همیشه یادم بمونه همون روزی که کلی بابت امتحان و نمره و هزار جور دردسر دیگه حرص خوردم، همون روزی که تو گروه کلاسی یه دعوای اساسی با یه آقایی که فکر میکرد خیلی متشخصه!! کردم، همون روزی که تا شبش یه سره اعصاب خوردی بود، شب تا صبحشو با مهشید از خنده ریسه رفتیم. که سلبریتی مورد علاقه ی هردومون اومد دایرکت من، که بعدش شمارشو گذاشت و گفت بیا تلگرام بهم پیام بده، که تا چهار صبح باهام چت کرد و مدام میگفت حالا چرا یه عکس نمیفرستی ببینمت؟؟!! کاش مجازی نبودی :-)))) که گفت تو از پس همه کاری برمیای الا عشق و حال که خودم باید یادت بدم :-))))))))) و خیلی چیزای دیگه. هنوزم که یاد حرفای دیشبش میفتم نمی تونم جلوی خندمو بگیرم.. اینکه تا صبح من با چشمای از حدقه درومده و با تعجب و حیرت به صفحه ی گوشی خیره شده بودم و با خودم می گفتم: آخه مگه میییشه؟؟؟!!! مهشیدم هر ده دیقه یه بار میگفت: هنوز نپرسیده چی تنته؟؟!! :-))))))

کاخ رویاهای من که فروریخت. دیگه نمیدونم مهشید تا کی به این عشق وفادار میمونه :-)))))

تازه دعوت شدم تهران باهاش قهوه بخورم *_* :-)))))))))))))

پ ن: کی گفته همه ی مردا عین هم نیستن؟؟!!! 


چپ دست ۹۶-۴-۰۵ ۸ ۲۰۳

چپ دست ۹۶-۴-۰۵ ۸ ۲۰۳


برید تو کانال علی عمرانی دوست داشتنی عضو بشید و هر شب قبل خواب یکی از فایلای صوتی رادیویی جذابشو گوش کنید و غرق لذت بشید.. لعنتی! قبل خواب هیچی انقدر نمی چسبه.. جادوییه صدای این بشر..


چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۳ ۱۴۸

چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۳ ۱۴۸


یه بیت شعر پیشنهاد بدید لطفا. میخوام صفحه اول کتابی که میخوام هدیه بدم بنویسم. کادوی تولده واسه دوستم. پس لطفا دیگه زیادی عاشقانه نباشه :-)))))


چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۳ ۱۶۰

چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۳ ۱۶۰


فقط فردا برسه و من امتحان پاتومو بدم، تا یه هفته خودمو با کتاب و فیلم خفه می کنم :|||||


پ ن: فقط کاش این درسا همه پاس بشن که واسه علوم پایه دستمو بند نکنن.


چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۴ ۱۲۳

چپ دست ۹۶-۴-۰۳ ۴ ۱۲۳


اون روزا هرچقدر بیشتر میشناختمش بنظرم جذاب تر میومد. گاهی با خودم فکر میکردم که مگه میشه یه آدمی انقدرررر کامل باشه؟! همه چیزش به نظرم خاص و جذاب میومد. آدمی که یه دانشگاه خیلی خوب درس خونده، یه عااالمه کتاب خوب خونده، یه عالمه فیلم خوب دیده، از هرچیزی که فکرشو بکنی سر در میاره و درموردش اطلاعات داره، عقاید سیاسی جالبی داره و البته قلم فوق العاده ای هم داره. از ظاهر و صدا و لهجه ی جذابش هم که بگذریم..
معمولا همه توی روزای کنکور خیلی تصمیمات واسه بعد کنکورشون میگیرن ولی خیلیییی کم پیش میاد که انجامشون بدم. من ازونایی بودم که شانس اینو داشتم که اون کارایی رو که تو ذهنم بود انجام بدم. وقتی کنکور تموم شد (سال دوم) واقعا همه ی سعیمو کردم که به نقطه ی ایده آل ذهنی خودم برسم و کارایی رو که دلم میخواد انجام بدم. همه ی سعیمو کردم واسه ی بهتر شدن.. تا حد توانم کتاب خوندم و فیلم دیدم. همه ی تلاشمو کردم که از دنیای اطرافم بی اطلاع نباشم. ساز زدن یاد بگیرم. خودم و طرز فکرمو تا جایی که ممکنه تغییر بدم. و خب البته فضا و محیط دانشگاه و دوستام هم بی تاثیر نبود.اون جمع دوستانه ی صمیمی ای هم که توی دانشگاه شکل گرفت، با آدمای متفاوت تری بود. پسرایی که حداقل تفاوتشون با دیگران این بود که چار سال توی بهترین دانشگاهای تهران بهترین رشته های مهندسی رو خونده بودن. که خب البته تفاوتا خیلی بیشتر از این حرفا بود. عقیده ها و سبک زندگی و ... همین بیرون رفتا و دورهمیا، همین رفاقتا و همه ی بحثا و تبادل نظرایی که شکل میگرفت، روز به روز همه چیو درمورد من عوض کرد. انقدری که من الان سه سال پیش خودم برام یه دنیا غریبست. و البته همه ی تلاشمو هم میکنم که هر روزی که میگذره حداقل یه قدم به جلو برداشته باشم. 
یهو دم انتخابات سر همین بحثای سیاسی دوباره با اون آدم سه سال پیش حرف زدم. اون بتی که توی ذهنم شکل گرفته بود در کسری از ثانیه تخریب شد. الان موقعیتمون نسبت به هم چطوری بود؟! انقدری متنای خوب از نویسنده های حرفه ای و خوب خوندم که نوشته هاش بنظرم مسخره میومد. همه ی تحلیلای سیاسیش کپی توییت های دیگران و تحلیلای کانالای تلگرامی بود. متناش پر از غلطای ویرایشی ای که هرکسی کمترین قلمی هم داشته باشه، متوجه اشتباهات فاحش توی متن میشه. دانشگاه؟! ولش کرده و درمقابل من الان توی رشته و دانشگاهی دارم درس میخونم که اون توی رویاهاش بوده و هرگز بهش نرسیده. کتاب؟! انقدری کتاب خوندم که مطمئنا اون تا خیلی سال دیگه به نصفش هم نمیرسه. حالا که همه ی اینا واسم فرو ریخت، وقت این بود که خود خودشو ببینم. خود واقعیشو. نه اون تصویر رویایی ای که من ازش تو ذهنم ساخته بودم. چی دیدم؟! یه عالمه دروغ و دورویی و غرور کاذب و ضعف اخلاقی و خیانت و بی ثباتی و ... اصلا منظورم این نیست که یه نفرو یه روزی سفید سفید ببینم و یه روز دیگه سیاه سیاه. من فقط یکمی دقیق تر دیدمش. یه کمی عاقلانه تر و بی پرده تر. وقتی فارغ از ظاهر به یه آدم نگاه می کنی و ضعفای اخلاقیشو میبینی.. (یه نکته ای که دلم میخواد تاکید کنم اینه که هیچ جای متن منظورم این نبود که بگم وای چقدر من خوبم یا اون چقدر بده. نه! انقدری تو این دنیا چیز واسه یاد گرفتن و فهمیدن هست که من بی سوادترین آدم دنیا هم محسوب نمیشم. منظورم فقط بت ساختن از آدماست و اینکه به جای دیدن واقعیتشون، عاشق تصویری میشیم که ازونا تو ذهنمون ساختیم.) یه چیزی رو خوب تو زندگی یاد گرفتم. اونم اینه که اگه یه نکته ی مثبتی توی یه نفر دیدم، به جای اینکه از دور با حسرت تحسینش کنم، سعی کنم خودم به اون نقطه برسم. اگه یه چیزی خوبه، چرا من دنبالش نرم؟! وقتی خودت دنبال اون نکته های مثبت میری، دیگه اون طرف مقابلو به طرز اغراق آمیزی بزرگ نمی بینی..
یه روزی تو پونزده سالگی عاشق قد و قیافه ی یه نفر شدم. یه مدت گذشت و دیدم وقتی شعور نباشه قد و قیافه کیلویی چند؟! یه روزی عاشق تحصیلات یکی شدم بعد فهمیدم انقدری بی شعور تحصیل کرده داریم که صد رحمت به تحصیل نکرده هاش. یه روزی عاشق ژست روشن فکری و با سوادی یکی شدم، بعد دیدم از حرف تا عمل کلیییی راهه. آدما با اونی که میگن و ادعا دارن زمین تا آسمون فرق دارن. یه روزیم با خودم گفتم مگه مهمه که من طرف مقابلو دوست نداشته باشم یا مگه مهمه که شبیه ایده آلای من نباشه؟! همین که عاشقم باشه و شعور و اخلاق داره کافیه. بعد یه مدت دیدم که واقعا نمیشه. نمیشه با آدمی بود که زمین تا آسمون باهات فرق داره و البته تو هم هیچ حسی بهش نداری. نمیشه به زور قلبتو وادار کنی یکیو دوست داشته باشه. و اینکه الانم میدونم کلی نتایج دیگه ای هست که بعدها بهش می رسم و اینکه آدم هرچی میگذره معیاراش عوض میشه. واسه همینم نمیتونم آدمایی رو درک کنم که توی یه نگاه عاشق میشن و به هم میرسن و تصمیم میگیرن تا همیشه کنار هم بمونن! مگه میشه انقدر بی تجربه و بدون شناخت عمل کرد؟! و البته اینکه رسیدن به این نتیجه که هرکدوم از معیارای بالا غلطه به زمان زیادی نیاز نداره. گاهی دو ساعت حرف زدن (ولو مجازی) با یه آدم میتونه تورو به این نتیجه برسونه که کلا در اشتباه بودی. 
الان به این نتیجه رسیدم که هربار یکی به نظرت جذاب اومد، به جای اینکه بهش سفت بچسبی، فقط رهاش کن و ازش فاصله بگیر. بذار زمان بگذره. بعد میشه از دور به همه چی نگاه کرد و تصمیمات عاقلانه گرفت. از دور اتفاقا همه چی بهتر مشخصه. وقتی زیادی نزدیک میشی، همه چیزو میبنی جز واقعیتو.. الان سه ساله که هیچ جذابیتی یه هفته هم واسم دووم نیاورده! دروغ چرا.. مدتهاست که حتی کسی بنظرم جذاب هم نیومده :-))))
پ ن: داشتم آرشیو سالای پیشمو نگاه می کردم. انقدر به نظرم غریبه میومد که انگار نه انگار من اونا رو نوشتم. فکر کردم چقدر خوبه آدم دست نوشته های خودشو داشته باشه و بعدها ببینه چقدر تغییر کرده و اصلا قبلا چه شکلی بوده..
پ ن 2: فرجه ی امتحان پاتو :|||||

چپ دست ۹۶-۴-۰۲ ۱۴ ۱۸۳

چپ دست ۹۶-۴-۰۲ ۱۴ ۱۸۳


۱ ۲ ۳ ... ۱۰ ۱۱ ۱۲

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

دنبال کنندگان بیانی