تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بی قضاوت بخوانید..


مورد داریم دیشب تا ساعت سه با دوس پسرش رفته بودن عروسی!!! یعنی این حجم از سرخوشی رو درک نمیکنم!!!

تازه امشب هم یه جای دیگه حنابندون دعوتن و فردا شب هم عروسی 

مگه ما دل نداریم؟! خب منم دلم عروسی میخواااد :-( :'(


چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۵ ۲۱۷

چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۵ ۲۱۷


بالاخره تموم شد.. نمیتونم بگم چقدررر احساس راحتی میکنم..

امتحانو دادم و الانم که کلید امتحان اومد تصحیحش کردم. پاس شدم، با یه نمره ی خوب و آبرومندانه هم پاس شدم.. و چقدرررر پشیمونم که هفته ی اخر درست و حسابی دوره نکردم. چون واقعا میدونم که میتونستم رتبه بیارم :| یعنی یه سری سوالایی رو غلط زدم که مطمئنم خونده بودمشون ولی چون دوره نشده بود یادم نمیومد.. 

جالب اینه که من ویروس و انگل و ژنتیکو حذف کرده بودم ولی همه ی سوالاشونو درست جواب دادم. از ترم 3 و کلاسای استادا یادم مونده بود! واسه خودم به شدت جای تعجب داشت..


علوم پایه، خوندنش پروسه ی راحتی نبود ولی لذت بخش بود انصافا. اینکه بعد دو سال واقعا حس کردم از درسایی که بیخودی پاس کردم یه چیزی می فهمم و بلدم. و اینکه خودم حس میکردم فقط درس پاس کردم و هیچی یادم نمونده ولی واقعا خیلی چیزا یادم مونده. این مورد واقعا حس خوبی داشت فهمیدنش..



علوم پایه هم تموم شد و ما هم بالاخره سال سه ای شدیم :-) :-) :-) واقعا امیدوارم که درسای بعد علوم پایه جذاب باشن..

خدارو شکر بابت همه چیز..


و البته مرسی از شما بابت همه چیز. اینکه این همه غرغرای منو این مدت تحمل کردید واقعا جای تقدیر داره :-))))) دمتون گرم ;-)


چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۹ ۱۸۱

چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۹ ۱۸۱


دعام کنید لطفا :-)


چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۹ ۲۱۹

چپ دست ۹۶-۶-۰۲ ۹ ۲۱۹


دلم میخواست واسه فردا بعد امتحان برنامه بیرون رفتن بریزم. بعد دیدم م که اهوازه و اونجا علوم پایه میده. ی هم که شبش عروسی دعوته. وقتی اینا نباشن هم که من با کسی بیرون نمیرم. بیرون رفتن هم کنسل شد تا شروع ترم جدید :-(

فکر کنم باید اناتومی رو کلا بیخیال شم، با اینکه خیلی وقت و انرژی ازم گرفت. فقط من میدونم فردا امتحان با علوم تشریح شروع میشه و من با دیدن سوالا جان به جان افرین تسلیم میکنم :-)))))

مامان من امشب هم نمیتونه بیاد خونه. بعد یعنی فردا که من قراره برم واسه امتحان صبحش نمیبینمش :||||||| انصافا این دیگه ااااخر بد شانسیه. حس بدی دارم وقتی نیست، قبل امتحان که دیگه جای خود دارد..


+ منصوره اس ام اس داده که چند کیلومتر مسیر رفته امام زاده که واسه من دعا کنه. نمیتونم توصیف کنم چقدرررر ذوق کردم و چقدر خداروشکر کردم بابت داشتن یه همچین رفیقی.. اگه همچین رفیقی ندارید، ده هیچ به زندگی بدهکارید..


چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۸ ۲۲۵

چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۸ ۲۲۵


نمیدونم چرا حس میکنم من با یه بغل کتاب تست به دنیا اومدم و خدا گفته این قراره تا اخر عمرش در حال تست زدن باشه. خلاصه اینکه خداروشکر که این مرحله هم داره تموم میشه :-)
دیگه اینکه، نمیدونم چرا انقدر تو عکس کم حجم بنظر میان. ولی اینا هرکدوم دوبار منو با خاک یکسان کردن. یه بار واسه پاس شدن، یه بار هم واسه علوم پایه..


چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۷ ۱۷۰

چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۷ ۱۷۰


روز آخر..

ااسترسسسس دارممممممم.......


+دیگه از فردا از دست غر غرای من راحت میشید ;-)


چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۵ ۲۱۷

چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۵ ۲۱۷


داشتم میخوابیدم، بعد دیدم خیلی استرس دارم. پا شدم توراکسو دوره کردم. شاید روانو هم دوره کنم شایدم الان بخوابم....


چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۲ ۱۳۴

چپ دست ۹۶-۶-۰۱ ۲ ۱۳۴


فردا هم که بگذره و تموم شه، بعد منم دو هفتههههه تعطیلات دارم. بعد انقدررررر بهتون فخر میفروشم که تلافی همه ی فیلما و سریالایی که دیدید و کتابایی که خوندید و همش واسه من که توی تحریم بودم عین اینه ی دق بود، در بیاد.

تازشم! گات روهم میبینم :|||||

یه عالمه هم کتاب خریدم :-))))))


+ مامانم امشبو بیمارستان میمونه و من تا حد مرررررگ احساس تنهایی میکنم. انقدرررر حس و حال بدی دارم که خدا میدونه. تنها نیستیما، خاله و مادرجونم اومدن پیش من و آریا. ولی من مامانمو میخوام!!!!!!!! بله، اصطلاح بچه ننه رو هم در وصف من گفتن. 


چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۶ ۱۸۴

چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۶ ۱۸۴


یعنی من همه ی لحظه های جالب و جذاب خانوادگی رو همیشه بخاطر درس از دست دادم :|

رفتن بیمارستان، اتاقو تزئین کردن، ازین عروسکای گنده بردن، کیک و شمع تولد بردن، بعد واسه خودشون جشن گرفتن و اینا.. و من طبق معمول همیشه حضور نداشتم..  :-(


چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۸ ۲۰۲

چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۸ ۲۰۲


بالاخره پسر کوچولوی ما هم به دنیا اومد ^_^

رفتم دانشگاه کارت ورود به جلسه گرفتم. بعدش کلی راه پیاده مجبور شدم برم تا برسم به بیمارستان، چون تاکسی گیر نمیومد. وقتی رفتم خالم هنوز توی ریکاوری بود و میگفتن دو سه ساعت دیگه هم باید تو ریکاوری بمونه تا کاملا به هوش بیاد. بچه رو هم که نمیذاشتن ما ببینیم. میگفتن وقتی جفتشونو ببرن توی اتاق میشه. همسرش گوشیشو داده بود به نگهبان و ازش خواهش کرده بود از بچه واسمون عکس بگیره. بعد ما سه ساعت تمام بیرون نشسته بودیم و قربون صدقه ی عکس بچه می رفتیم :-)))) بگذریم از اینکه 72 ملت داشتن به طور انلاین بررسی میکردن که بچه شبیه کیه. فقط اینو میدونم که بابای بچه ساعتهاااا نشسته بود داشت از روی عکس بچشو با ذوق نگاه میکرد. خسته هم نمیشد! تازه از 360 درجه از خودش عکس گرفتم تا از همه ی زوایا با عکس بچه مطابقت بده و بیشتر ازین عشق کنه که بچش عین خودشه! :-))))) یعنی هرچقدر همه امیدوار بودن بچه شبیه مامانش بشه، ظاهرا نشده. 

بعد اینکه میخواستم از عکس بچه واستون رونمایی کنم ولی مامانش از مدتها پیش تهدید کرده که حق ندارید عکس بچمو به کسی نشون بدید، چون بچه ای که تازه به دنیا میاد عین میمون زشته و دلم نمیخواد عکسای بچه ی زشتمو به کسی نشون بدید :-)))))))))) ما کلا خانوادتا زیادی واقع بین و منطقی هستیم ;-)

خلاصه اینکه من دو ساعت بیخودی توی بیمارستان نشستم و وقتی دیدم خبری نمیشه تصمیم گرفتم برگردم. بعد اینکه دوباره یه مسیر خیلی خیلی طولانی رو باید تا ایستگاه بی ار تی پیاده میرفتم چون تاکسی نبود. منم گفتم بذار اسنپ خبر کنم. مسیرمو مشخص کردم و دقیقا همون لحظه ای که میخواستم دکمه ی سفارش رو بزنم دیدم یه تاکسی جلوم وایساده! هیچ وقت از دیدن تاکسی انقدر خوشحال نشده بودم :-))) ولی با این حال انقدر امروز پیاده روی کردم که کفش پامو زده :|

دیگه اینکه یه کتاب جی بی اس گذاشته بودم تو کیفم و توی مسیر رفت و برگشت از دانشگاه بافتو هم تموم کردم! دیگه الان میتونم با خیال راحت امروز و فردارو فقط دوره کنم و تست بزنم.

مسئول اموزش هم کلی دوباره بهم دلداری داد بابت اون درس لعنتی و گفت که واقعا من میدونم مشکل از شما ها نیست. این استاد کلا هر سال سیستمش همینه که یه عده رو عذاب بده تا پاس کنه. دیگه از بدشانسی شما بوده که شما ها گیرش افتادید. ولی خداروشکر الان دیگه همه رو پاس کرده و تمام. 


قاعدتا بچه ای که تازه به دنیا اومده باید خواب باشه دیگه. بعد بچه ی ما با چشمای خیلی خیلی درشت و باز تمام مدت به اطراف خیره شده و توی سکوت به همه جا نگاه میکنه. اخه دیگه هشت صبح باید خواب باشه خب :| فکر کنم انقدری مامانش صبح به صبح پاشده رفته سر کار که الان بچه هم ساعت فیزیولوژیک بدنش با مامانش هماهنگه :-))))) اینم بگم که مامانش حتی دیروز هم سر کار بوده و بعدشم تا دیروقت رفته آتلیه که از دوران بارداریش عکس بگیره؟! یعنی تو این خانواده استراحت بی مفهومه کاملا. اعتقاد عجیبی به این دارن که ادم باید کل روزش رو در حال انجام یه کاری باشه! یعنی تو این نه ماه، من یه روز ندیدم استراحت کنه :|


چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۶ ۱۸۳

چپ دست ۹۶-۵-۳۱ ۶ ۱۸۳


۱ ۲ ۳ ... ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ... ۱۰ ۱۱ ۱۲

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

دنبال کنندگان بیانی